تبلیغات
کافه خیال - کافه خیال
کافه خیال قهوه بخور. شکر بریز، همش بزن، قدری شیر، بخار، بو، مزه؟ تلخ و شیرین.
کافه خیال نویسنده : چرکین جامه


کافه خیال


 

هزار سال پیش، در سه فرسخ مانده به نیشابور، در جاده‌ی ابریشم، بنایی قرار داشت که سال‌های سال کاروانیان در موردش می‌گفتند و به ظن و گمان می‌پرداختند که این چیست.

 

بنایی بود مدور، و ساخته شده از نوعی گِل ِ سرخ، با دیواره‌هایی ساده و بدون نقش و نگار که از نگاه رهگذر غریب، محقر و دون می‌نمایاند. بنا شش پنجره داشت؛ پنج پنجره در گرداگردش و یکی درست در وسط سقف آن. همیشه پرده‌هایی سپید رنگ و ابریشمین از درون بنا در برابر نگاه نامحرم پاسداری می‌کرد. بنا، دری نداشت، هیچ دری برای داخل شدن نداشت و به ظن افراد، برای وارد شدن از پنجره باید استفاده می‌شد. در میان دو تپه‌ی بلند ساخته شده بود و بدین سبب، از دید افراد تا آخرین لحظه به دور می‌ماند. بلندایش از پنج مرد بیشتر بود.

 

رهگذران خسته و تشنه میانه‌ای با بنا نداشتند. از راه می‌آمدند،  نگاهی به بنا می‌انداختند و سرشان را تکان می‌دادند و به زیر می‌انداختند و راه خود را در پیش می‌گرفتند. حرف‌هایی که در مورد این‌جا گفته می‌شد، خوش نبود. می‌گفتند هرکس که بدین بنا گام گذارد، دیگر نمی‌تواند رهایی یابد. هیچ‌کس ندیده بود که کسی وارد این بنا شود. تنها هرکس که در این‌ جاده‌ی بی‌پایان ناپدید می‌شد، گمان می‌رفت که به درون بنا رفته باشد، خواه گرگ او را دریده باشد، خواه به بیراه کشیده شده باشد. نه کسی وارد می‌شد، نه کسی به بیرون پا می‌گذاشت اما همیشه از اوج سقف گنبدی شکل، دود بیرون می‌آمد. پس چه کسانی در اندرون آن زندگی می‌کردند؟ داستان ساخته شدن خود بنا از این هم غریب‌تر بود. همه کس می‌گفتند که این‌جا از ابتدا بوده است. از ابتدا....از آغاز.

 

می‌گفتند فرشتگان یاغی در زمان آفریده شدن زمین، این‌جا را ساختند تا جایی را داشته باشند که در آن بندگان را بر ضد آفریدگار بشورانند. می‌گفتند این فرشتگان به هیبت انسان درآمده‌اند. هزاران سال عمر دارند. برخی دیگر می‌گفتند طبیعت، خود این‌جا را به وجود آورده. چرایش را نیز کس نداند، مگر آنان که در درون‌اند و می‌خورند و می‌آشامند. می‌گفتند کسانی که در درون‌اند، همگی از برگزیدگان طبیعت هستند، هر هزاره، تنها یک نفر می‌تواند به درون راه یابد. می‌گفتند درست در نیمه‌شبی که زمین یک دور کامل را به دور خورشید می‌پیماید، پرده‌های بنا آرام به کنار می‌روند. اگر کسی از درون بنا به پنجره‌ها نظر می‌انداخت، می‌دید که درست وسط هر پنجره اختری تابناک می‌درخشد. تیر، ناهید، بهرام، برجیس و کیوان. از پنجره‌ی روی سقف، ماهِ کامل بود که نور سیم‌گونش را به داخل جاری می‌کرد. می‌گفتند برگزیده یک دور کامل را ناخود‌آگاه به دور بنا می‌زند و مانع تابش نور اختران می‌شود. پرده‌ها دوباره کشیده می‌شوند و برگزیده خود را در درون بنا می‌یابد.

.

.

.

.

هزار سال پیش، طبیعت برگزیده‌ی خود را بدان‌جا کشاند تا بار دیگر نشان دهد که در قدرت و شوکت مانندی ندارد و آن توان کرد که هیچ‌کس نتوان کرد.

.

.

.

.

جوانک گردش ناخواسته‌اش را به پایان رساند. نسیمی خنک وزید، تکه ابری ماه را پوشاند، با صدایی مبهم پرده‌ها کشیده شدند و جوانک درون بنا بود و صدایی او را خطاب قرار داد.

 

"برگزیده‌ی هزاره‌ی سیم تو هستی، به کافه خیال خوش‌ آمدی انسان جوان"

آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ
نویسندگان